X
تبلیغات
شب بی هوش یک ساقی

شب بی هوش یک ساقی

مجموعه اشعار کلاسیک بصورت غزل و مثنوی است و گاها اشعار به زبان تاتی با گویش شالی

 

 

حمیدرضا محمدحسینی/ ساقی عصیانگر

 

مرگ ژاله

 

سر به روی جاده خاکی می نهم در یک غروب

می روم تا انتهای سرخی مه روی خوب

چون مسیحا می دمم بر سینه بی جان عشق

بعد از آن حیران نبینی مرد بی ایمان عشق

می روم تا انتهای شوسته راه  بی کسی

گم شده می یابیم در بین این دل واپسی

لیک اما یک نفر چشمش چه بازی می کند

خنده ای مرموز اما دل نوازی می کند

کاش او تنهایی یک ژاله را باور نداشت

راز و رمز عاشقی را کاش این کافر نداشت

کاش در این پرده ظلمانی مرگ شفق

روشنی آید ز نورش در فراسوی فلق

هر رهی را انتظاری مثل مرگ ژاله است

آخرین خان از هزاران خان ما پر چاله است

مهربانان دیارم را نشد باور کنم

در رهی از التماس با چشمکی دلبر کنم

کاش این محبوبه صد ساله قرن دروغ

جلوه گردد بر دلم تا مثل او گردم فروغ

کاش از ساقی فقط سهمم پریشانی نبود

آخرین گمگشته راه من ایرانی نبود.

10/6/80

دل فروش

در فراسوی نگاهت التماس ژاله ام

اشک غلطان زنخدان و لب پر چاله ام

دل فروش شهر مردان دلارامم بدان

از نگاهم شرم مسجون گشته بر قلبم بخوان

شب نگاهم را نبینی روی خود زیرا که شب

آتشی بر دیده و دل می رود در تاب و تب

لاکن اما در حروف شب فقط شاهد خوش است

تا سپیده با تو بودن مثل یک زاهد خوش است

زهد و تقوا، مردی و شرم و حیا کمتر شده

هرزه گرد کوچه های شهر شب دلبر شده

شاهدم اما به وقت دل فروشی ساقیم

بر سر پیمان هر پیمانه تا دل باقیم.

10/6/80

 

غربت

شهری که غربت آن بی رنگی و جنون است

دل دادن من آنجا پایان عمر خون است

غربت کمین مرگ آلاله های صحراست

مرگ منِ غریبه پایان قلب تنهاست

فریاد بی صدایم هرگز نگشته خاموش

اسرار چاه بیژن هرگز نشد فراموش

نوباوه بهاری هرگز خزان نبیند

خوش باوریست اما؛ روزی خزان نشیند

با قاصدک بگویید گمگشته غرورم

گلشای شهر ما کو از وصل او بدورم

مهمان شهر غربت در دل هوس ندارد

نایی ز او نمانده میلی به کس ندارد

آشفته حال محزون پابند قلب کس نیست

آواره بودن من؛ آیا تو گو که بس نیست؟

چشمم ز می پر آب است، هر شب؛ شب کلاغ است

ساقی قلب من کو،؟ شایددرون باغ است

باغی پر از ترانه، بلبل غزل سراید

زاغی مثال بادی از باغ پر گشاید

اما اسیر غربت، نوباوه جنون است

دستش اگر نگیرند، لب تشنه غرق خون است.

1/7/80

 

 

 

به زبان تاتی

رازی بدیر

ایی شَوَ تا سَرِ صب باش چِمِنا تَه ای اَسیر

از کِه بُو میمه جِناگه تَه چِمِن رازی بِدیر

هر شَوَ از اِشتَه تا نَهایت دل می بَرم

اشتِنی مُو جِگرو چِمِن مُحبت تَه بِکیر

چِمِنی بات که بِشَه اِشتَه کو مَردی دِنِمَه

مُوم بیمَه اِشتَه دَسُو شِلا بیمَه مثل خَمیر

انی که خشکا بیمه چه جور چِمِن نرما میّری

قلبِمُو آتش اَبَر مَه گردَسیم خیلی فقیر

ماجِمَ اِشتَه که از ساقیمَ ته نَرما می بی

ای کَمی آخور شراب تا گردَشَ تَه اِی اَسیر

1/5/80

بی شک زبان تاتی از پیشینه بسیار غنی برخوردار بوده و به عنوان قدیمی ترین زبان قوم ایرانی شناخته شده است.

 به شواهد تاریخ اقوام بومی سرزمین کهن ایران؛ به این زبان تکلم می کردند، نا گفته اینکه این زبان از لحاظ ادبی نیز زبان کاملی به حساب می آید.

ترجمه:

یک شب تا سپیده دم بریم همانند یک اسیر باش. من که بخاطر تو در اینجا حضور دارم مرا رازی نگه دار. من در خاطر خود هر شب تو را تا بی نهایت ها می برم. در اعماق قلبت مهر و محبت من را بیاد داشته باش. به من گفتی که از من دور شو که محبت کردن به تو نیامده. بخاطر اینکه من آن زمان در دست تو همانند موم نرم بودم و تو از عشق من غفلت کردی. العان که محبت من نسبت به تو خشکیده چطور می توانی مجدد قلب مرا تسخیر کنی. قلبم از دست جفای تو ای عشق من انگار که گداخته و سوزان است و من خیلی تنها و فقیرم. به تو می گویم که من ساقی هستم و قلب خشکیده تو توسط دریای محبت من دوباره سیراب می گردد.  بشرط اینکه از کهنه شراب عشق من  بنوشی تا مجدداً اسیر و رام من شوی.

 


 

 

لیک هوشیارم

ساده بودی و ندانسته شدی دلدارم

تو کَلکَ خوردی و چشم بسته شدی غمخوارم

خنده دیدی و برای دل پر نیرنگم

بوسه دادی به لبم، پرده دری شد کارم

پر کشیدی به برم همچو نسیم برتن آب

باورت شد که شدی ماه شبان تارم

آبرو برده شد آنشب که تو بودی پیشم

بعد از آن شب زتو و عشق تو من بیزارم

کاش می شد که بدانی همه اش افسون بود

دوست می دارمت و شوق وصالت دارم!

ساقیا این گنهم دیده اغماز نگر

چونکه بیهوش هوس بودم و لیک هوشیارم.

8/12/79


 

پر نقش و نگار

بازگو قصه آن دختر پر نقش و نگار

قصه دختر مسروقه آن ایل و تبار

بازگو از سخن و عشوه و زیبایی او

گر نبینم رخ او پا بگذارم سر دار

بازگو چونکه شود باز لبش فتنه کند

عرصه عشق شود کشته سرا بر سر یار

بازگو از لب و پیمانه و دلبازی او

من که دیوانه ی او گشتم و دل هم شده زار

بازگو لشگر دل در پی او گشته دوان

چشم عاشق کش او سبز بود مثل بهار

بازگو کهنه شرابی که غزل ساز من است

هدیه ساقی سر مست بوَد از گل و خار

9/12/79


 

الهه ناز

اسطوره عشقی و تو همراز منی

معصوم ترین دلبر طناز منی

لیلای غریبی بن صحرا ی جنون

محبوب ترین  یاری و دم ساز منی

افسونگر قلبی و لبم تشنه توست

جامی به لبم بخش که جام باز منی

هر جا که نظر می فکنم عکس تو است

گویی که همیشه تو غزل ساز منی

یکتا صنم هستی که غمت کشته مرا

تا کی به تو گویم که تو مه ناز منی؟

هرگز دل من را نبرد دلبر غیر

تا چون تو همیشه قصه پرداز منی

نوباوه زیبا رخ طغیانگر من

مجنون توام و تو در آواز منی

الناز نیازمی و بر ناز قصم

من ساقی عشقم و تو مه ناز منی

12/12/79


 

بوسه زن نیست

مفهوم هر نیازی در قلب اهرمن نیست

زیرا بهار عشاق در شعر سبز من نیست

تعبیر خواب شیرین در کوی اغنیا بین

زیرا که تیشه ما در دست دل شکن نیست

دلهای سبز و تر را چون سبزه با صفا بین

زیرا بهار عمرم در جشن پیره زن نیست

لبهای تشنه من در چشمه بقا بین

زیرا نگار خشرو در بین این وطن نیست

مجنون بی نوا را در عشق بی هوا بین

زیرا که لیلی من در قلب هرز من نیست

ساقی مست ما را در عشق بی هوا بین

زیرا زعشق ساغر بر غیر بوسه زن نیست

 

20/12/79
مجنون حیران می شود

امشب به رسم عاشقی این دل هراسان می شود

تا صبح دم از هجر او سر در گریبان می شود

امشب ز شمشیر عَدو، فرقش دو تا می گردد و

با سیل اشک عاشقان، دریا خروشان می شود

امشب یتیمان عرب دیوانه گشتند از غمش

زیرا علی مرتضی(ع) در کوفه  بی جان می شود

امشب ز درس عشق او مجنون رسوا گشت و مُرد

از درس عاشق گونه اش، لیلا غزل خوان می شود

دیشب ز تنهایی علی با چاه نجوا کرده بود

گویا همه سرّ علی(ع) در چاه پنهان می شود

امشب هوسبازان بگو؛ عشق و هوس از هم جداست

عشق جلوه پاک خداست، در کوفه قربان می شود

امشب حدیث کوچه را با کس نگوید مرتضی

زیرا زداغ فاطمه(س) قلبش پریشان می شود

امشب علی مرتضی(ع) آسوده گشت از هرچه غم

با فزت رب الکعبه اش در عرش مهمان می شود

امشب زجام ساغری، ساقی شراب کهنه داشت

یک جرعه هر کس نوش کرد، پوئیدن آسان می شود.

 

18/12/79


 

شرابم باش

گفتم که بیا امشب در بزم خرابم باش

دیوانه کنم با دل، از دور سرابم باش

گفتم که سراب من در وصل تو گم گردید

جامه ز تنت بر کن، غرقاب در آبم باش

گفتا که هوس بازی، در را به رخت بندم

در پشت در وصلم، تنها تو به تابم باش

گفتم که بنام تو درها همه بگشایم

بوسه به لبت کارم، آنگاه تو شبابم باش

گفتا که به شرم از دل، چشمم پر باران است

بغُزم نشکن امشب، چون پرده نقابم باش

گفتم که چرا باید در عشق تو من سوزم

یک بوسه به کامم ده، زانگاه به عذابم باش

گفتا که هوس کش باش ای نیک مرام من

بعد از شب میثاقم، زان پس تو کبابم باش

گفتم که ندارد دل تاب شب هجران را

وصلت به دلم خوش باد، امشب تو ثوابم باش

گفتا دل ساقی مُرد، من پاره کنم عصمت!

گفتم که چه خوش گفتی، جامم تو شرابم باش.

 

21/12/79


 

طلوع انتظار

این منم در انتظار یک طلوعی دل قرار

بی قرارم از تبسم بر لب زیبا عِذار

نقش لبخند تو گل حک می شود بر قلب من

می شود آیا بیبینم روی تو ای نوبهار

نو بهارم نیمه شب در خواب تمثیل گلی

چشم من در شوق تو گردیده همچون چشمه سار

چشمه سارم؛ نو بهارم! ای تمام قلب من

دل ندارد تاب هجران از غم شبهای تار

کی میایی دل اسیر موی افشان تو است

بی تو دل گردیده مهجور و غمین و خوار و زار

ساقی ما، گر بیایی جام جم را بشکنم

جام نویی آفرینم تا که دل گردد نثار

 

24/12/ 79


 

وفا از تو نبینم

گفتی که تو را می طلبم یاور دینم

کی می شود آیی که کنم عشوه قرینم!؟

آسوده گذر کن که به عشقت بنوازم

برخیز و بیا در سر این کوچه ببینم!

نامه بنویس و ز سرت شرم بدر کن

راهی بنما در ره بُن بسته کمینم

حیرانم و سر گشته و لیلای تو هستم

یک لحظه بیا در بُن گلزار برینم

گفتم که ز عشقت نگریزم، به چه قیمت!

عهدی بشکستی و وفا از تو نبینم

آنموقع که در فکر تو من رانده شدم خوار

آسوده نگشتی و ندانی چه حزینم

اینک که سراغ من مهجور گرفتی

مهجور بمان، چونکه هوس بار ترینم

دیدم که نگاهت به رخم خیره شده، حیف

لبهای تو پُر حرف، ولی من چه غمینم

ساقی منم و ساغر من را تو شکستی

یاری که دو رویی و نگفتی که همینم.

 

3/1/80


 

حسرت دیدار

آنزمانی که دلم را هوس روی تو بود

کفتری بود که خو کرده و در کوی تو بود

پیش چشمان تو دل حسرت دیدار تو داشت

خود غلط بود که شیدا به گل روی تو بود

گرچه این گوش شناسی به سلام تو نداشت

همه اعضای وجودم طلب خوی تو بود

من پیت در همه جا شهره هر شهر شدم

تو جفا کردی و این دل همه جا سوی تو بود

بین گلزار جهان عطر تو بود مرهم دل

عطر نابی که مشامم همه وقت بوی تو بود

ساقی ما قدحی داشت که پر بود ز عشق

من شدم مست ز آبی که ته جوی تو بود.

 

12/1/80


 

با من خوش باش

آمدم تا که بدانی که سر پیمانم

دوست می دارمت و پیش تو من می مانم

گر زپیشم بنشینی نگریزی زینهار

چونکه من یکسره با عشق فرس می رانم

گفتم از عشق بدانی که چقدر رویاییست

عشق چون نام تو پاک است ومن می دانم

امشب از پنجره کوچه نظر بر من کن

خانه ات کاخ بلندیست و من ویرانم

گر که امشب تو بیایی لب جام می بوسم

تا سحر بر سر پیمانه، غزل می خوانم

عهد مشکن و جفا کم کن و با من خوش باش

قلب تو مامن اُنس است تو نه من پایانم

ساقی امشب به لبش جام بلورینی هست

جرعه ای گر که بنوشم ز تو من حیرانم

15/1/80


 

به غمت می سازم

در نهانخانه قلبم به غمت می سازم

و به شیرینی گفتا تو من می نازم

صحبت از می مکن و شیوه مستی مپسند

که در این شیوه تو را با هوسم می بازم

شاهد هستی و شکر از لب تو می ریزد

با کدامین غمت امشب به دلت همرازم؟

پرده گر بر زنی و روی تو را من بینم

به خدا بر گل رخسار تو من دل بازم

در نهانکاری تو شعبده ها می سوزد

چون بیایی همه وقت با تو سخن پردازم

ساقی هستم که به عمری نزدم جرعه می

گر نیایی به مُُل و میکده من دم سازم

 

17/1/80


 

مدهوش هستم

من همان ساقی میخواره مدهوش هستم

از برای می هر میکده در جوش هستم

مست رویم ، نه فقط روی همان معشوقم

بلکه من عاشق هر عاشق می نوش هستم

در هوس بازی و در  بلهوسی مشهورم

چونکه از صحبت هر رهگذری گوش هستم

صبح و شامم همه وقت خون به جگر می کردم

همه مستی جهان کردم و بی هوش هستم

هر شب از پیچ و خم کوچه رهی می بندم

چون سحر می شود آنجا به طرب پوش هستم

هر دم از لطف خدا راه و رهی مفتوح است

بلهوس هستم و در مسخ دلان کوش هستم.

 

17/1/80


 

افسونگر افسانه ام

من ساقی دیوانه ام  ، دُردی کش پیمانه ام

با دوستان بیگانه ام ، بی خانه و کاشانه ام

مجنون صحرای غمم ، غربت قرین و همدمم

از هجر او بی خانه ام ، دیوانه وار مستانه ام

مجنون صحرایم ولی مجنون لیلا نیستم

من بیژن چاه نیستم ، من جغد هر ویرانه ام

در شیوه و دوز و کَلک با هر کسی بودم کَمَک

با هر گلی پروا نه ام ، افسونگر افسانه ام

در عشق طغیان میکنم، با سینه طوفان میکنم

من چل چراغ خانه ام، من بتگر بتخا نه ام

دانی چرا من ساقیم؟ با جام عالم باقیم؟

چون شاهدی فرزانه ام ، مست از می و میخانه ام.

 

22/1/80


 

ساقی به سلامت باد

من همچو ادیب عشق بر میکده رو کردم

چون سِحر سبو دیدم، با باده وضو کردم

لعل و لب و لبازی ، هر شب به دلم خون کرد

تا فارغ از آن گشتم ،  با ملعبه خو کردم

گفتا که بیا بنشین ، تا ناز کنم بر تو

گفتم که هوس کُشتم ، چون دست به مو کردم

با اینکه همیشه من در مکتب فرهادم

شیرین زمانم را ، در عشق دو رو کردم

من عالمی آرایم با گرمی طبع خود

زیرا که به مستی من ، لب را به تهو کردم

مه روی ترین دلبر، دل را نبرد چون من

در اوج خیال خود ، دلبر ز عَدو کردم

گفتم به گل و گلشن، عطر را مفشان زیرا

من جنت دنیا را ، در حنجره بو کردم

ساقی به سلامت باد با این همه رسوایی

چون جایی می کهنه ، خونابه گلو کردم

 

24/1/80


 

جام خالی ساقی

عجب تنگ است دلم اینجا ، عجب افسرده می باشم

میان آشنایانم ، عجب دل مرده می باشم

خدایا جنتت کو تا ببوسم روی محبوبم

مگر دادم نمی آید که من افسرده می باشم

پریشانم من از غمها ، در این بیغوله تاریک

کجا ماوی گزینم من ، عجب سر خورده می باشم

خرابم در سه راهیها ، چه بی روحم و سرگردان

نمی دانم چرا یکسر ، به دل غمخورده می باشم

ز جام خالی ساقی ، هوس در دل نمی ماند

عجب مستم ، ولی شاید که من می خورده می باشم

 

25/1/80


 

چرا بشکستی

دل تو سنگ و دلم شیشه ، چرا بشکستی؟

چون شکستی ز چه رویی ، تو ز من دل رستی

گر شکست این دل من ارزش آن بالا رفت

من که رفتم به چه جرمی به دگر پیوستی

مهر من بهر تو بیش از همه دنیا بود

انتظارم به سر راه چرا ننشستی؟

چشم بیمار من از جور و جفا می گرید

اشک من دیدی و چون مرغ دلم پَر بستی

تار و پودم همه هستی من عشقت بود

رفتی و بند ز بندم  ، همه را بگسستی

آمدی تا که بگویی که وفا دار هستی

از وفا حرف مزن ، چونکه جفا کار هستی

بوسه می به لبت هست ، برو زین کلبه

ساقیم گفت وفا نیست تو را ، چون مستی

26/1/80


 

گوشه کوچه

وقتی که سر کوچه معشوقه رسیدم

هر چند نگاه کردمش آن یار ندیدم

صد بار میان و سر آن کوچه گذشتم

صد مرتبه من تلخی هجران بچشیدم

بار غم هجران نه اگر کوه عظیمت

باریست گران در غم محبوب کشیدم

یادآورم آن روز که در گوشه کوچه

من پرده هر شرم  و حیا را بدریدم

گفتم که اگر نیم نگاهی به من آیی

جان میدهمت ، حیف که او گفت رمیدم

هر دفعه که من می گذرم از در کویش

گوید به  نگاهی که کس غیر گزیدم

دانم که بجز من ز کسی دل نخریده

چون صحبت او را به قفا ، من  بشنیدم

گفتم که به ساقی قسمت میدهم ای یار

صادق بنما ، راست بگو از تو بُریدم

گفتا که قسم بر رخ ساقی که دراین دیر

غیر از غم تو من غم دیگر نگزیدم

 

27/1/80

 


 

 

زندگی

زندگی یعنی اسارت و شرارت در زمین

یا که هر دنیا فروشی پا گذارد بر برین

زندگی یعنی که گندم خوردن و رسوا شدن

تا قیام  و تا قیامت بردگی کردن در این

زندگی یعنی که ایثار و گذشت و عشق پاک

عکس آنهم دل فروشی باشد و دل پر ز کین

زندگی یعنی که مرگ آرزو های بزرگ

بعد آنهم مرگ نا هنگامه باشد در کمین

هر خوشی را نا خوشی مانند مرگ و زندگیست

هوش باش ای ساقی ما، زندگی یعنی همین

 

1/2/80


 

 

 

علی (ع) می فرماید: " همنشینی با اهل  هوا باعث می شود

که انسان ایمان را فرامو ش کند و در محضر شیطان قرار گیرد."

شهوت و شیطان

شیطان به هزار آینه درگاه من است

گویی که به هر فتنه به دل آه من است

او نقشه به سر دارد و اندیشه ی بد

غافل منم و رفیق بدخواه من است

ایمان به فنا می رود از دست رفیق

چون دیده او تیرگی ماه من است

با شخص نظر باز چه بینم به صفا

شیطان به خوشی در همه وقت شاه من است

ایمان به هوایا به هوس طاق زدم

در محضر ابلیس ، عجب جاه من است

ساقی ز نوازشگر شبها چه سُرود؟

گفتا که توکل به خدا راه من است.

 

1/2/80


 

 


 

علی (ع) می فرماید   "هیچ زهدی را مانند بی اعتنایی بر حرام نیست"

 

حرام

زاهدان را دل پر از نور و لبان پرخنده باد

زهدشان در هر زمان بر آینه پاینده باد

پیرو عقلند و برشبهه  ندارند یک نظر

مامن عشقند و شیطان از دلشان کنده باد

عرش اعلا جایگاه عارفان زاهد است

عطر جنت بر مشام و جانشان آکنده باد

مستی زاهد به زهد است و ریاکارش مدان

زهد او مقبول ساقی باشد و فرخنده باد

 

1/2/80

 

 

 

 

 

امشب به خواب من بیا

امشب به خواب من بیا ، تا با تو باشم با صفا

در عشق و بازیهای آن پر را گشایم در هوا

گویم که شیدای توام ، مجنون تنهای توام

من غرق رویای توام ، با من مکن هر دم جفا

امشب هوس بازی مکن ای قلب شهوت ران من

محبوبه در پیش من است ، مستم من از این لحظه ها

گویم بیا پیشم نشین ، تا صبح مدهوشم ببین

تنها تو عشقم را گزین، تا اوج گیرم دلربا

آمد میان خواب من ، آشفته بود از حال من

گفتا چه می خواهی ز من ، افسونگری ای بی وفا

مهر من اینک در هوا بازی تو گم می شوم

شرمت نمی آید ز من ، که اینگونه هستی بی نوا

گویم که همراز توام؛ رقاص هر ساز توام

من قصه پرواز توام، امشب به خواب من بیا

چون شب یه پایان آمدش ، معشوقه لرزان آمدش

گویی که ترسان  آمدش ، گفتا که دل کندم ز جا

گفتم سبوی ساقیم بشکستم از خواب وصال

مستم و مست وی تو، ای افسر افسانه ها

 

4/2/80

با عشق غزل سازم

گفتم که بیا ای دوست ، تا دل به تو من بازم

توعشوه کنی و من با عشق غزل سازم

در مدرسه عشقت ، مبهوتم و سرگشته

دَرست عجب است مشکل، ای مطرب و ای سازم

گفتی که برو بیرون، از کلبه محزونم

قلبم ز جفا بشکست ، ای مرد هوس بازم

گفتم که نگاهت چون تیریست به قلب من

بیرون نتوان کردن ، ای دلبر غمازم

آهسته نوا در داد در گوش من شیدا

بازیچه خودت هستی، بر باد مده رازم

حیران شدم و مایوس از گفته او اینسان

گفتم به نگاهی سرد ، بی تو به چه دم سازم؟

گفتا که چه می پرسی؟ بشکسته سبو داری!

با ساقی ما خوش باش، تا بر تو دل اندازم

8/2/80


 

سهم من

سهم من ز مردمانم ، مهربانی است و ایثار

تا  صداقت و صفا را، هدیه آرمش به هربار

سهم من ز آبی دل ، پاکی ستارگان است

چونکه ظلمت و سیاهی، فتنه است برای هر کار

سهم من ز آرزویم ، مطربی و می پرستی است

تا که کمتر آید اینجا، دلبران شهر فرخار

سهم من ز سوره هایش آیه قیامتش بود

چونکه جنت و جهیمش حائلی است برای پرگار

سهم من زمین مرطوب و سیاهی است ، هیهات

من غریب و یکه تنها، جسم مرده گشته بیدار

ساقیم و سهم من نیز ، جام خالی شراب است

تا که دل چه خوشتر آید ز نوا و رقص دلدار

8/2/80


 

بازیگر مشو

چون گذر کردی به پیچ کوچه مان آرام باش

چون نگاهم را ندیدی در پی ایام باش

فصل دیدارت برایم در خزان زندگیست

گر فریبت میدهم ، عصیانگر و دل خام باش

وعده من فتنه است ای مهربان تاخیر کن!

چون نوا دادم بیا ، چون موج دریا رام باش

عشق پروانه به گل ، چون شهرت بلبل نبود

عشق من در بوته ها گم می شود ، الهام باش

جام ساقی گر ندارد می ، تو بازیگر مشو

چون شرابی کهنه دراین خمره وآن جام باش

 

6/2/80


 

باده به ساقی مفروش

سر روی سینه ام گذار ، اشک غریبانه ببار

رفتم و عودت نشوم ، جای مرا گل بگذار

رفتم از اینجا به سفر، ای گل پژمرده من!

فصل خزانت بنگر، حلقه عشق را تو درآر

ای همه هستی من، بر همه کس دل مفروش

جای گل نسترنت، تخم گل مُرده بکار

طاقت من را به صفا بازی نرگس مفریب

عطر گل یاس منی، حنجره ام را مفشار

ورقه بیچاره منم، در پی گلشای زمان

دلشده شد این دل من، می روم از هر دو دیار

هستی من مستی توست، باده به ساقی مفروش

ساقی ما مست تو شد، از رخ تو گشته خمار

 

9/2/80


 

دلنوازی

پیچ کوچه یادگار خاطرات دلبر است

یادگار دلنوازی های دُرّ با گوهر است

خنده ها و عشوه ها و نازهای پر نیاز

گوئیا مجنون شیدا را غزالی در بر است

ای دلم بازی مکن با هر غریب آشنا

کم بگو مُردم ز چشمی که نگاهش دیگر است

وصل پروانه به گل یعنی که دلبازی تمام

شعله بعد از سوز او، سوز دگر را در سر است

بی وفاییهای این دنیا فقط عاشقکشی است

رسم بد عهدی همین است  و دگرها کمتر است

دیدن گل آرزوی بلبل سرمست ماست

از جفای روزگار تنها گل او بی سراست

سوز باده چون اسیدی قلب ساقی را گزید

می گزد شُربش دلم را چون شرابش کافر است

10/2/80


 

با سپیدها بسر کن

ای سیاهی پلیدی از من خسته گذر کن

شهر من پر از چراغ است، از من خفته حذر کن

تو سکوت سبز سرخی در کرانه های این دل

در پیم بیهوده هستی ، از دلم امشب سفر کن

ای سیاهی شبانه ، شب گذشته از میانه

جان من تو را قسم نیک ، عشقم از سرت بدر کن

مانده ام در این میانه، شب پر از هجوم و ترس است

ای خدای آسمانها ، این شب مرا سحر کن

شب چراغ هستی من روی تیرگی رها شد

باز گویمت سیاهی، بی وفایی دگر کن

چون نرفتی ای سیاهی ، ماند با تو جام ساقی

تا سپیده می بنوش و با سپیده ها بسر کن

 

11/2/80


 

تلاطم‌های زندگی

زندگی یعنی تلاطم های سرد روزگار

دلنوازی های یک دیوانه دل بیقرار

زندگی یعنی که پروازی به اوج آرزو

آرزوهای خیال انگیز و رویای شکار

زندگی یعنی تپش های سریع در یک زمان

یک زمان یعنی دقایق های کُند انتظار

زندگی یعنی که سر دادن به راه بی سری

یا برگشتن و پشت کردن و یا اینکه فرار

زندگی یعنی که لبخند و فریب و صد بلا

پشت پرده دل فروشی کردنی با چشم زار

زندگی یعنی که لب تشنه و دجله غرق آب

غیرتی مردانه و خشکیده لب سر روی دار

 

12/2/8


 

آفتاب معرفت

آفتاب معرفت از مشرق ایران آمد

ظلمت و تاریکی و ظلم و جفا را جان سر آمد

بت شکن آمد و کاخ  ظلم ایران را فرو ریخت

او خمینی بود که از پشت غبار دین بر آمد

همچو احمد(ص) بر فساد و جهل و بی دادی بپا خاست

بیرق اسلام را در خاک پاکش گستر آمد

رهبری که از استواریش کوهها شرمنده اوست

چونکه آمد، گلشن جان را نوایی خوشتر آمد

ساده بود و بی ریا، اما سیاستدان دینی

برگ تاریخ جهان را چون خمینی کمتر آمد

وارثی بود از برای خون آن لب تشنه عشق

بعد کوچش گوییا عالم عزای دیگر آمد

او سر آغازی برای گستر عدل زمان بود

گوئیا در پرده دل ، ساقی دل گستر آمد

15/2/80


 

صلوات

صبر کن ای نور دیده  تا بگویم رمز جان

زندگی شرمنده است از آل یاسین هر زمان

لاف بیهوده مزن بر گلشن طاهای عشق

تا نفس داری شنا کن زین گلاب بی کران

ورطه عالم همیشه پر زنیرنگ و بلاست

طعمه و گرداب چون دیدی ، توسل کن به آن

آل طاها جملگی از ذریه پیغمبرند

چهارده سرو بلندند ، جملگی از بهتران

تا توانی چون سبوی ساقیم گو  بسلام

مست عشق آل یاسین میشوی از قلب و جان

 

15/2/80


 

با باده سحر کرد

دیشب که خیالت ز سرم خواب بدر کرد

آشفته شدم چونکه غمت خون به جگر کرد

غرق گشتم از آن خال سیاه و خَم ابرو

بیچاره دلم بود که با هجر تو سر کرد

شبها همه وقت از می  بازار تو مستم

دیوانه شد این دل که ز کوی تو گذر کرد

چون مشرق نوری که افق آینه توست

رخسار قشنگ تو مرا یاد قمر کرد

آن طُره گیسوی تو بر شانه و  بر روی

یاد آور زیبایی سقای پدر کرد

شبها همه وقت گریه و تا صبح  نخوابم

سودابه به و  آن سوز سر آخر چه ثمر کرد

ساقی به ره تیره نشسته سر باده

دیده تر از این باده و دل باده سحر کرد

16/2/80


 

جام پر شرنگ ساقی

چو شکسته جام ساقی می ما سلامتش باد

که هزار سبوی خالی بشکست کرامتش باد

من بی نوا چه گویم ، به کجا نوا رسانم؟

که شهادتش به زهر است و رضا(ع) ، رضایتش باد

سر آن ندارم اینجا که ریاضتش ببیبنم

که غریب کاخ دیو است و خدا حمایتشباد

اگر آن پلید پر کین به شرنگ نمی کشاندش

ره دین ره دگر بود، همه وقت ملامتش باد

شه دین، امام غربت ، به زمان کوچ فرمود

به غریبیم بگرید، که غریبه غربتش باد

به شرنگ ابن هارون، جگر رضا(ع) برون شد

به سبو و زهر و ساقی، به خدا شکایتش باد

 

18/2/80


 

دلرباست

به شهر دل سفر مکن که پر ز فتنه و بلاست

اگر که اول رهی، خطر بکن که پر جفاست

حدیث راه و سوز دل، برای من غریبه بود

مرو به پای خود دراین که جان و دل ز هم جداست

مکن به چشم سر نگاه، به دلبران دلربا

اسیر کوچه میشوی، اسارتی که پر خطاست

به پند ناب من مخند، که زندگی جز این نبود

اسیر خنده ها مشو، که دلبر تو بی وفاست

بیا به دلبرم نگر، منزه است و پر ز مهر

ببند دلت طریق او، که عاشقی بر او سزاست

به شهردل سفر  بکن، ز باب آن گذر بکن

طریق معرفت ببین، که این کجا و آن کجاست

اگر چه قلب ساقیم به هر دو دل علاقه داشت

ولی جمال پاک دوست، همیشه هست و دلرباست

18/2/80


 

خمار آلودم

به دلم خون مکن اینجا که خمار آلودم

مکش این دل زپیت، چونکه غمت پیمودم

مزن از روی هوا، حرف دلت بیرون ده

مکن هی ناز که با غصه و غم اندودم

سر من را به سر انجام خوشی پیوند زن

رخ من تیره شده بس که غبار آلودم

به دل اندازی نرگس مکن این بار نظر

که به رخسار قشنگ تو نظر بنمودم

به هواه خواه تو دل را ز شقایق کَندم

مثلی هست که چون سکه دو رو من بودم

مل انگورم در شهد و شراب یکسانم

به چه جرمی من ساقی به هوس پالودم

 

21/2/80


 

سرزمین لاله ها

سرزمین لاله های سرخ و خونین کربلاست

عطر جان افزای جنت بوی آن از نینواست

عاشقان جام خونین، جان به بازی می دهند

در ره معشوق جان دادن شهید و دلرباست

کربلا ای خاک جنت، عطر احمد بوی عشق

از چه خاکت جایگاه آخرین آل اباست؟

کربلا ای یادگار تشنگی و رقص آب

خاک تو در جام ساقی عشقبازان را دعاست

شرم دارم پا گذارم روی خاک پاک تو

تربتت را بوسه دادن ، آرزویی با صفاست

 

21/2/80


 

طوفان جوانی

این بس که گنه کردم بیهوش هوس بودم

طوفان جوانی بود، غافل ز جرس بودم

آب نرم نوازش بود، عریانم و بی پروا

کف بازی شهوت بود، در فکر هوس بودم

غافل شدم و حیران، از کار خودم اینسان

در معرکه عشاق، چون بال مگس بودم

بعد از شب شیطانی، توبه ره ایمان بود

در آینه خوددیدم، بی حال و عبس بودم

ساقی به گنه کاران، ناری ز جهیم بخشد

در بحر پر از عصیان، در فکر چه کس بودم؟

 

22/2/80


 

گسسته بود

آمد و نشست کنار پنجره، چه خسته بود

رو بروی من دو پله زیر تر نشسته بود

از افق ستم کشیده بود و ناله می نمود

حاج مرد روزگار ما عجب شکسته بود

بر لباش نهاده شاخه نور دود کاغذی

چون طناب کهنه تار و پود را گسسته بود

غرق غم نشست بر درخت خشک روزگار

نا امید بود و مثل تشنه لب نبسته بود

اشک غم نشسته بر پیاله های چشم او

چشم او ز اشک دل، دلیل دل شکسته بود

 

22/2/88


 


برچسب‌ها: عصیان ساقی

چهارشنبه 1391/10/20 |

 
 

پیوند ها

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

ueqmq795wj5ve6mfbpda.jpg http://pofaki.ir/tools/9.php


WeblogSkin



ابزار رایگان وبلاگ
 

Weblog Themes By Blog Skin

 

 
   

اسلایدر